تبليغاتX
.::::::::::::::( نامه های عاشق ):::::
 

هنر غیر ممکن: دوست داشته شدن.

بزرگترین معادله ی دو طرفه ی جهان:

خدا هست <=> خوبی هست

از چی غمگینی؟! اشتباه کردی؟ گناه کردی؟!

عاشق نیستی؟! خوشگل نیستی؟! کسی دیگه بهت نگاه نمیکنه؟! کسی بهت محل نمیده؟!

دیر به دیر بهت احترام میگذارند؟! سرت رو تنت زیادیه؟!

اما بدون فقط یک هنر داری؟! هنوز احساس میکنی که می تونی دوست داشته بشی

letter 1

بنام خدا

امشب شب بی ریایی بود!

بی ریا چون رؤیا .

شبی که بعد از آنهمه گاه او را دیدم. نه خودش نه جسمش.

تصویری. نه آنقدر کامل! نه آنقدر زیبا . آبی بر عطش کویری ام !

آه ... آنقدر مسلم نیستم تا از حق ، حق خود بخواهم . آنقدر عاقل نیستم تا خود چاره کنم ! آنقدر جاهل نیستم تا طریق مجنون گذارم و دست لیلی ام را دستان جنونم بگیرد. آنقدر شاعر نیستم تا غزل غزل شعر کنم تا سبکبال شوم. آنقدر بیشعور نیستم تا به عشقم پشت کنم و آنقدر طفل نیستم تا آنرا فراموش کنم.

من مستحق صبرم، مستحق زجر .

که بعد سختی آسانی است اما بعد شکنجه ها چه ها ؟!

زخم عشق من از فراغ نیست، که خانه ی دوست نزدیک است. زخم من از خانه ی خود است. از خانه ی ویران فولادینی که قصد تخریب آن دارم اما چون من رهایم نمی کند.

کاش این دیوارهای منم رهایم می کرد. کاش آنقدر سخت نبود کندن پی این خانه.

کاش دنیا اینقدر بی رحم نبود ، کاش در آبادی ما حرف از هنجار نبود.

کاش من نبودم! کاش وجودم بود. وجود پر تمنای پاکم.

کاش این هنجارها و کردارهای شایست و ناشایست پی مستحکم من را نساخته بود. کاش این خانه از پایه خراب بود.

همینجا بود که من آواره نشین خانه ی او می شدم.

من صفه نشین سایه ی او میشدم.

نه اینکه در من بدی هست! نه .

در من خوبی بدتر از بدی است. خوبی زندان احساس !

 این روزها با خود دو تا هستم!

روانم نا امید است ! روحم امیدوار. تمنا تشنه و فکر مایوس .

عشق گرم و گفتار سرد.

زبان لال و بیان در خم کوچه های سرگردان تصمیم.

این منم. صدایم بشنو.

دوستت دارم. با من بمان.

جنون و عشق

جنون و عشق
تا دیروز به دیگران می خندیدم، عشق را به سخره می گرفتم، غرورم معشوقه بت وجودم بود. امروز به من خندید. غرورم را به سخره گرفت و معشوقه ام شد. تا دیروز هیچ مهری بر دل سردم نمی تابید. هیچ گرمایی از من همرهانم را نمی تابید. تا دیروز نگاهم فریفته ی هیچ زیبائی ای نمی شد. حواسم، شاید هوسم هیچ جا نبود جز در مغزم. امروز چشم هایش پنجره ی مغزم را بست. پنجره ای که یارای بستنش را در کسی نبود. خود نیز از بستنش عاجز بودم با نگاهش بسته شد. بسته نشد! فرو ریخت.
امروز مجنون داستان ها شدم. امروز مجنون گریزان پایی شدم که تا دیروز از من امروزم می گریخت. تا دیروز بیزار از من امروز بودم. تا دیروز همه چی بودم غیر از امروزم. تا دیروز شاعر نبودم، عاقل بودم. عاشق نبودم ناطق بودم. امروز عاشق شدم. در چند ثانیه! دیروز هر جمله را صد جمله پاسخ بود. امروز یک جمله را یک کلمه افسوس!!!
تا دیروز از قلم بیزار، از نوشتن گریزان امروز می نویسم برای هیچ کس. می نویسم برای خود مجنونم.
من قوی بودم. کدام کوه کندنی می توانست مرا بیش از درنگی در خود واگذارد؟
کدام ضربت، کدام هیبت، کدام غریو، کدام ترس، کدام هیجان مرا؟! من ثابت قدم راست قامت مغرور بی ایمان را ذره ای می لرزاند؟!!!
منم آن خموده قامت، پای لرزان، شکسته دل مسلمان که لرزشم را امانی نیست.

از آن نگاه ، از آن ساعت انسان ساز، از آن لحظه ی شیرین فرهاد ساعت ها می گذرد. آنقدر زیاد که گویی سالها!!! من هنوز در آرزوی آن نگاهم. آن چشم ها.
کاش آسمان تیره ی شب را ستاره ای بود که چشم های تو را به من ربط دهد.
کاش باد صبایی بود! کاش پری زیرک بازیگوشی بود که با سحر اندک و یک لرزش کوچک بر چوب افسون گریش می ساخت قصه ما را داستان شاه و پریان!!!

در من نه غنایی هست که با آن عشق خرم و نه غروری که با آن مغرور شب های آتی را صبح کنم.
من سائلم، سائل عشق تو
چه تفاوت دارد که تو چه می اندیشی؟!!! تو نه آن یار منی.
من برای آنکس می نویسم که نگاهش هفته ها در من خستگی را گذارد.
تپشم داد. قلبم را فشرد.
به من عشق آموخت.
من جاهل ، مغرور، قدرتمند را.
عاشق، مسلم ، تارک دنیا کرد.

11:35 PM
10 Nouruz 1387

Coded by taktemp & designed by: Natty WP